تبليغاتX
هر چه میخواهد دل تنگت بگو ......

من زنم .....

بی هیچ آرایشی ..... بی هیچ آلایشی .....

که به دوش بکشم بار تو را که مردی

و برویت نیاورم ... که از تو قویترم !!!

من زنم .....

از چه ورطه هایی که نجاتت نداده ام !

و تو عقلت کاملتر از من بود !!!!!

من زنم

یاد گرفته ام عاشقت بمانم !!!

و همیشه متهم به هرزه گی شوم !!!

حال آنکه تو بی آنکه عاشقم باشی

تظاهر کردی با من خواهی ماند !!!!

من زنم

کوه را حرکت می دهم

بدون آنکه کلمه ای از خستگی و دلسردی به

زبان آرم

و تو همواره ناراضی و پر صدا سنگریزه ها را

جابجا می کنی

چرا که تو نیرومندتری !!!!!

من زنم

وقت تولد نوزاد ....

تلخی بیداری شبها بر بالین فرزندمان ....

سکوت و صبر در زمان خشم تو مال من ،

لذتهای شبانه.....

خوابهای شیرین و افتخار مردانگی مال تو !!!

عادلانه است نه ؟؟؟؟؟

من زنم ....

همچنان به تو اعتماد خواهم کرد

عشق خواهم ورزید

به مردانگی ات خواهم بالید

با تمام وجود از تو دفاع خواهم کرد

پشتیبانت خواهم بود

و تو مرد بمان !!!!!!

این راز را که من مردترم  به هیچکس نخواهم

گفت !!!!



+ نوشته شده توسط دنیا در یکشنبه بیست و چهارم مهر 1390 و ساعت 17:25 |
در بناهای بزرگ دنیا مانند دیوار چین و اهرام ثلاثه کتیبه هایی یافت شده که این عبارات در آن حکاکی شده بود:
 
 
http://www.iranvij.ir/join         http://www.iranvij.ir/join
 
اگر برده ای در هنگام کار آسیب دید او را گردن بزنید!

ولی در تخت جمشید تو، در کتیبه ها مکشوف نوشته شده بود اگر کارگری (فرق کارگر با برده بسیار است) در هنگام کار در این بنا آسیب دید حکومت موظف است تا اخر عمر وسایل امرار معاش او را بدون هیچ منت و چشم داشتی پرداخت کند!

(این کتیبه هنوز در موزه تخت جمشید موجود است)



+ نوشته شده توسط دنیا در یکشنبه بیست و چهارم مهر 1390 و ساعت 16:57 |


آنانكه رنگ پريدگي پاییز را دوست ندارند،
نميدانند پاييزهمان بهاریست که عاشق شده است.

+ نوشته شده توسط دنیا در یکشنبه بیست و چهارم مهر 1390 و ساعت 16:56 |
روزگار گذشت و گذشت و زمین چرخید و چرخید تا به اینجا  رسیدم !!!!!!

نقطه ای که نمیدونم اسمشو چی بزارم

+ نوشته شده توسط دنیا در یکشنبه نهم مرداد 1390 و ساعت 12:48 |

دلم را سپردم به بنگاه دنیا و هی آگهی دادم اینجا و آنجا و هر روز برای دلم مشتری آمد و رفت و هی این و آن سرسری آمد و رفت ... ولی هیچ کس واقعا اتاق دلم را تماشا نکرد... دلم قفل بود کسی قفل قلب مرا وا نکرد... یکی گفت چرا این اتاق پر از دود و آه است... یکی گفت چه دیوارهایش سیاه است... یکی گفت چرا نور این جا کم است و آن دیگری گفت انگار هر آجرش فقط از غم غصه و ماتم است ...! و رفتند و بعدش دلم ماند بی مشتری و من تازه آن وقت گفتم خدایا تو قلب مرا می خری ؟ و فردای آن روز خدا آمد و توی قلبم نشست ودر را به روی همه پشت خود بست ومن روی آن در نوشتم : ببخشید دیگر برای شما جا نداریم ازین پس به جز او کسی را نداریم .

+ نوشته شده توسط دنیا در پنجشنبه دوازدهم آذر 1388 و ساعت 0:14 |

نمی خوام زیاد داستان سرایی کنم

راه دیگه ای برای ه کسب درامد از اینترنت بدون ه پرداخت ه هیچ پولی و فقط با چند کلیک


http://link2communion.com/pages/index.php?refid=donya1980
+ نوشته شده توسط دنیا در چهارشنبه یازدهم آذر 1388 و ساعت 16:51 |

وقتی که دارم حرفهایی دلم را مرور میکنم تنها چیزی که بهش میرسم دو قطره اشکی است که از چشمانم می ریزه ... اگه حتی یک انتظار یک عشق دلت رو آتیش بزنه و از انتظار کشیدن بتونی تلخی غم را خوب لمس کنی آن وقت شاید منو بتونی درک کنی .... اما من فقط او را در قلب خودم و در باورهایم و در رویاهایی خودم زنده نگاهش داشتم . اگه تمامی ستارگان شب خاموش گردند و در چشمانت توانستی تنهایی شب را در ک کنی و در ته اون دلت از ته دل واسه دردل کردن با یه دوست احساس نیاز کردی فراموش نکن کسی هست که در این شهر همیشه به یاد توست حسرت کشیدن را این همه تلخ تصور نمی کردم ولی یاد گرفتم چون دیگر از این به بعد هر ثانیه ام حسرت خواهد بود ...به وقت دوست داشتن ؛ به وقت انتظار کشیدن و حتی به وقت خندیدن .... همیشه در قلبم تو هستی و خواهی بود

+ نوشته شده توسط دنیا در دوشنبه سی و یکم فروردین 1388 و ساعت 3:44 |

طره دلش دریا می خواست.خیلی وقت بود که به خدا گفته بود.هر بار خدا میگفت از قطره تا دریا راهی است طولانی.راهی از رنج و عشق و صبوری.هر قطره رالیاقت دریانیست.قطره عبور کردوگذشت.قطره ایستادومنجمدشد.قطره روان شدو راه افتادوبه اسمان رفت هربار چیزی تازه ازعشق ورنج وصبوری اموخت.تاروزیکه خدا گفت:امروز روز توست روز دریا شدن وخدا قطره رابه دریا رساند.قطره دریارا چشیدوطعم دریا شدن را.روز دیگرقطره به خدا گفت:ازدریا بزرگتر هم هست.خدا گفت:اری هست .قطره گفت:پس من ان را میخواهم.بزرگترین را بینهایت را.خداقطره را برداشت ودرقلب ادم گذاشت وگفت:این بینهایتاست. ادم عاشق بود ودنبال کلمه ای می گشت تا عشقش را در ان بریزد اما هیچ کلمه ای توان سنگینی عشق را نداشت.قطره از قلب عاشق عبورکرد ادم همه ی عشقش راتوی قطره ریختو وقنی قطره از چشم عاشق چکیدخدا گفت:حالا تو بینهایتیچون که عکس من در اشک عاشق است

+ نوشته شده توسط دنیا در دوشنبه سی و یکم فروردین 1388 و ساعت 3:42 |


Powered By
BLOGFA.COM